من نمی دانم!
در حال حاضر ندانسته هایم به حدی رسیده اند که حتی نمی دانم دقیقا می خواهم چه بنویسم!همه اش هم نداستن نیست خیلی وقت ها نتوانستن هم همراهی اش می کنه!به هر حال هر چه هست باعث ناخوشی پریشانی ذهن همیشه مواج این جانب گردیده است! وضعیت عجیبی است نمی شود نامی بر آن گذاشت! شاید هم چند تا باشند و من یکی فرضشان کرده ام و شاید هم اصلا نباشند! ولی نه حتما هستند! که اگر نباشند خیلی از قوانین را می توان با این پدیده نقض کرد مثلا یکیش همین علت و معلول خودمان!پس هستند با همین برهان خلف هم می توان وجود نامبارکشان را اثبات کرد. به هر حال بدترین وضعیتش زمانی است که می دانی ولی نمی توانی! البته شاید بدتر از این هم باشد! ولی به هر حال این مورد هم به اندازه خود درد زیادی دارد. آنقدر واضح است که به ظاهر وضوحش تو را به خنده وا می دارد ولی بعد که کمی دقیق می شوی می بینی این وضوح بیش از حد است که دارد به تو می خندد نه تو به او!
به هر حال درد این درد وقتی اوج می گیرد که می بینی بدتر از خودت زیادند! جامعه ات را می بینی که پر است از کسانی که با تمام وخامت بیماری شان دردی را حس نمی کنند!و چه شادمانانه به تمام نادانی و نافهمی خود می خندند بدون اینکه ذره ای حتی دردی را حس کنند. دامنه این درد انگار تمومی ندارد! زمانی که می بینی عده ای که فقط فکر می کنند می دانند، دوست دارند تمام عقاید مردم را فرمت کنند و فکر می کنند می توانند با افکار و عقاید مسخره و بی پایه و اساسشان جامعه را از نو بسازند!کتابی در دست می گیرند و پایه ای ترین عقاید مردم را نشانه می روند و جامعه را پر می کنند از ذهن های پریشان!
پ.ن۱:من الان از دست خودم به شدت عصبانی ام! از دست ندانسته هایم عاصی شده ام!ولی به هر حال یا راهی پیدا می کنم نشد هم مجبورم که بسازم
پ.ن۲:شاید به قول خیام:
بر لوح نشان بودنی ها بوده است
پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است
در روز ازل هر آن چه بایست بداد
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است
پ.ن۳:نگاشته ای که خواندید حاصل فوران تراوشات مغزی یکهویی اینجانب بوده است و بس! هیچ منظور خاصی در این نگاشته بیان نشده است .این نوشته فقط فوران عقده های یک ایرانی است همین! نگارنده خود نیز دقیقا منظور خود را نمی داند!!!!

حسین جان سبک نوشتنت دلنشینه ، متنت هم جالب بود ، اکثر آدما تو یه مقطعی از زندگیشون دچا ر این وضعیت ها میشن.
جالب بود انشاالله بتونی متنهای بهتری بذاری و دوس دارم اگه توانستم کمکت کنم
چه عجب! آپ شدن این وبلاگو بعد مدتها دیدیم!
امیدوارم از این فورانها بیشتر و بیشتر ببینیم!
می دوم، اما نمی دانم کجا
می رمم، اما نمی دانم چرا
این کجا و آن چرا و چند و چون
می خورد اجزای من را از درون
یا مرا چون مردگان در خاک کن
یا که جانم آگه از افلاک کن
لیک دانم تو سوالی نی جواب
پس نمی آید به پایان اضطراب
حالیا بنگر که این خاکی سرشت
می رمد از خود، چو از دوزخ بهشت
یا تناقض های خود را برگشا
یا تناقض های من را وا نما
کز تناقض های دل پشتم شکست
بر سرم جانا بیا بگذار دست
دست خود را از سر من برمدار
بی قرارم، بی قرارم، بی قرار
در غمت ای رشک سرو و یاسمن
خواب ها بیزار شد از چشم من….
سلام
دانستن یه چیزه و اصالت زندگی یه چیز!
آنقدر باید دونست که بالاخره بدونیم که ندونیم(نه اینکه یعنی بی خیال علم ها یعنی اینکه نذاریم علم حجاب باشه. آخه از بدترین حجاب های رسیدن حجاب داناییه که البته بازم میگم این انکار دانایی و دانستن نیست). اینجا اونجاست که علامه طباطبایی که خودشون آخر هوشیاری هستند میگن برونند زین جرگه هوشیارها
آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نما که بیش از این خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
وآن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند…
سلام
عذر از اینکه دیر اومدم هرچن اساسن همیشه دیر میام اینو تو خوب می دونی!!
چه اعترافی چه زبان بی پیرایه ی…باید بسیار دانست و دانست تا به این اعتراف شیرین تلخ جلوه کن برسی که “من نمی دانم”حتی با پسوند ” ! ” هم که باشد شیرین است این که خود را معترف بشی به ندانستن و این نیست مگر فهمه تو از دانسته ها که پی به آن بردی نمی دانی و هرکه یه این جا رسد هم همین را معترف است و…
اما همیشه گفتم قلم خوبی داری نوشتن بهت میاد و این یه جورایی تو خونته بیشتر بنویس توصیه ام اینه حتی واسه خودت…
نباید اینو شاید می گفتم ولی می گم قلمت بواسطه همین ننوشتن رکود توشه درش بیار از این رکود می تونی جاشو داری…
شاد و موفق
یا حق
چه ادمین بیخیالی! که جواب خوانندگان وبلاگشو نمیده!
وقتی ادمین اینقدر بی ذوق باشه! چه انتظاری از خواننده ها!
@امیر موسوی
ممنونم امیر جان
@dahlia
این فوارنها زیادن معمولا جلوشون رو میگیرم
@رضا
رسیدن به اینجایی که میگی اونقدرها هم آسون نیست! شاید فکر کنیم نمی دانیم ولی هنوز تا ندونستن خیلی مونده
@محمدم از دشتی
از اینکه اومدی ممنونم
و انتقاد بسیار شیرینی بود خودمم همین فکرو می کنم که ننوشتن نوشته هایم رو ضعیف کرده،از این به بعد سعی می کنم هم بیشتر بنویسم و هم بهتر. ممنون
@dahlia
این وقت اجازه نمیده، لاکن ادمین دغدغه هایش بسیار است و خوانندگانش را هم بسیار دوست دارد!این رو شما خوب می دانی
درود مهربان
به روزم با دوبیتی های محلی تازه
و انتظار را میکشم تا آمدنت برسد
بواه بواه
کلمت اش مو کشتن و فکرتا
سلام دوست عزیز
خوشحال میشم بعد از این که به اسم مجله اینترنتی تات وب لینکم کردید خبرم کنید تا لینکتون کنم
ممنون
http://www.tatweb.ir
پیج رنکم ۳ هست